CYRUS
 
زبان و ادبیات انگلیسی

The Kitten By Richard Wright

ترجمه ی داستان بچه گربه اثر ریچارد رایت

 

                ما در يك خانه‎ي آجري تك واحدي در ممفيس زندگي مي‎كرديم كه كلنگي شده بود. اين خانه‎ي سنگي و پياده‎روهاي سيماني براي من بسيار دلگير و كسالت‎بار بود. نه سبزه‎اي و نه تحركي، اين شهر درست مثل مُرده بنظر مي‎رسيد. تمام فضاي زندگي براي ما چهار نفر، يعني من، برادرم و پدر و مادرم، شامل يك آشپزخانه و يك اتاق خواب مي‎شد. در قسمت جلو و عقب خانه سنگ‎فرش شده بود كه من و برادرم مي‎توانستيم آنجا بازي كنيم اما من تا مدتها از اينكه تنهايي قدم به خيابانهاي اين شهر غريبه بگذارم، مي‎ترسيدم.

                در اين خانه‎ي كلنگي بود كه براي اولين بار شخصيت پدرم كاملاً جزو نگراني‎هاي من قرار گرفت. او به عنوان يك باربر شب‎كار در داروخانه‎ي خيابان بيل كار مي‎كرد. پدرم وقتي برايم مهم، و البته جزو مسائل ممنوعه شد كه فهميدم نبايد موقع خواب روزانه‎ي او صدايم دربيايد. او يك مستبد به تمام معني در خانواده‎ي ما بود و من هرگز در حضور او نمي‎خنديدم. من عادت داشتم هميشه كنار در ورودي آشپزخانه از ترس قايم شوم و به آن هيكل گُنده‎اي كه جلوي ميز و روي صندلي ولو شده بود نگاه كنم. همانطور كه او آب‎جو را با يك ليوان حلبي سطل‎مانند سر مي‎كشيد، به او زُل مي‎زدم، او آب‎جو را يك ضرب سر مي‎كشيد، آهي مي‎كشيد، آروق مي‎زد، با چشمان بسته سرش را به سمت شكم برآمده‎اش مي‎انداخت. او واقعاً چاق بود و شكم ورآمده‎اش هميشه از روي كمربندش آويزان بود. او هميشه براي من يك غريبه بود، هميشه يك جور بيگانه و يك آدم سرد بود.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط Hossein Maskani

Little Girls Wiser Than Old Men

دختر بچه ها از بزرگتر ها عاقلتزند اثر لئو تولستوی

 

 

Download


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط Hossein Maskani

After Twenty Years

ترجمه ی داستان بعد از بیست سال اثر اْ.هنری

       افسر پليس در خيابان محل پُست خود با ژستي استوار قدم مي‎زد. ژست استوار او براي نمايش در مقابل تعداد كمي رهگذر نبود، بلكه عادت هميشگي‎اش چنين ايجاب مي‎كرد. ساعت تازه نزديك ده شب شده بود اما باد سرد شديدي كه از آن بوي باران به مشام مي‎رسيد، خيابان را از مردم خالي كرده بود.

همانطور كه افسر پليس از در مغازه‎ها رد مي‎شد، باتومش را با ظرافت و هنرمندانه در دستش مي‎چرخاند. دوري مي‎زد و سپس با چشمان تيزبينش نگاهي به خيابان آرام مي‎انداخت، به شكلي مقتدرانه و با اعتماد به نفس كامل، فضایی از يك نگهبان آرامش ایجاد کرده بود كه موجب مباهاتش بود. محيط خيابان هنوز به همان شكل ساعات اوليه‎ي شب بود. هنوز نور چراغهاي يك سيگارفروشي يا پيشخوان يك اغذيه‎فروشي شبانه ممكن بود ديده شود اما بيشتر ساختمانهاي آنجا متعلق به شركتهايي بودند كه از خيلي وقت پيش تعطيل كرده بودند.

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط Hossein Maskani

Srendy Vashtar

ترجمه ی داستان سرندی واشتار اثر ساکی

 كنرادين ده ساله بود و دكتر نظر تخصصي‎اش را اعلام داشته بود كه اين پسر تا حداكثر پنج سال ديگر بيشتر زنده نخواهد بود. دكتر چندان خوبي نبود و كمتر مي‎شد روي حرفش حساب كرد اما نظرش توسط خانم دوراب تاييد شده بود، كسي كه تقريبا براي همه چيز مي‎شد روي او حساب كرد. خانم دوراب دخترخاله‎ي كنرادين بود و البته مراقب او و به چشم كنرادين سه پنجم او دنيايي بود متشکل از اجبار، غیر قابل قبول بودن و واقعیت، و دو پنجم ديگر به شکل نفرتی دائمي و بجا مانده از گذشته، شامل مجموعه‎ي افكار و تصورات او بود. كنرادين تصور مي‎كرد كه همين روزها او تسليم فشار زياد اين چيزهاي كسل كننده خواهد شد، چيزهايي مانند بيماري و محدوديتهاي خسته كننده و اين همه كسالت. بدون تخيلاتش كه تحت اين همه فشار تنهايي قابل كنترل نبود، او خيلي وقت پيش تسليم شده بود.

                خانم دوراب در صادقانه‎ترين شرايط هرگز اعتراف نمي‎كرد كه از كنرادين خوشش نمي‎آيد گرچه او احتمالا هميشه مراقب بود تا از شيطنتهاي پسر جلوگيري كند و اين را مسئوليتي مي‎دانست كه نبايد باعث عصبانیتش شود. كنرادين براي دليل ديگري از او متنفر بود كه بخوبي مي‎توانست آنرا پنهان كند. برخي از لذتهايي كه او مي‎توانست براي خود دست و پا كند و اشتياقي که نسبت به اين موارد غير لذت‎بخش و مراقبش داشته باشد، اين تصور بود كه او را پشت در قال بگذارد- يك عمل موذیانه تا هيچ راه ورودي پيدا نكند.

     



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط Hossein Maskani

ترجمه ی داستان دستکش اثر جویس

 

Download


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط Hossein Maskani
روز ، سرد و ابری آغاز شده بود ، بسیار سرد وابری . مرد از باریک راه اصلی رودخانه " یوکن " فاصله گرفت و از کناره خاکی و بلند رود بالا رفت . در بالای کناره ، یک باریکه راه ناپیدا و کم رفت و آمد از میان جنگل زار به سمت شرق می رفت . کناره پر شیبی بود  ، و او در بالای آن با این بهانه که ساعت را نگاه کند ، برای تازه کردن نفسش لحظه ای ایستاد .ساعت نه صبح بود.خورشید یا حتی نشانه ای ازآن به چشم نمی خورد ، اما ابری هم در آسمان دیده نمی شد . آسمان صاف بود ، ولی تیرگی نامحسوسی روز را تاریک کرده بود ، و این به خاطر عدم حضور خورشید بود . این امر مرد را نگران نمی کرد . او به نبود خورشید عادت داشت . روزها از آخرین دیدارش با خورشید می گذشت و این را می دانست که چند روز دیگر طول می کشد تا ستاره  امید بخش ، از سمت جنوب خط افق بیرون بیاید و بلافاصله از دیدها محو شود.مرد یک نگاه به راهی که آمده بود انداخت .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 توسط Hossein Maskani
آرابی »
جیمز جویس
ترجمه : پرتو اعتصامی

جیمز جویس» نویسنده ی نامدار ایرلندی در سال 1882 در «دوبلین» در خانواده بزرگی که به»
قول پدرش « دارای شانزده یا هفده فرزند» بود به دنیا آمد . تحصیلات خود را در کالج « وود »
در شهر « گلاسکو » به پایان رسانید و سپس در « دوبلین » در کالج « بل ودر » به تحصیل
پرداخت . به زبان لاتین علاقه ی فراوان داشت .در سال 1898 به دانشگاه رویال وارد شد و
آموزش خود را در رشته ی فلسفه و زبان دنبال کرد .به تئاتر علاقه ی بسیار داشت و در سال 1900
درباره ی نمایشنامه ی «هنگامی که مامردگان بیدار می شویم » اثر « ایبس » در مجله ی
فورتینا یتلی ریویو » گفتاری نوشت . یک چند در مدرسه «دالکی » تدریس کرد و در سال 1904 »
ازدواج کرد و همراه همسرش به « زوریخ » و « تریست » رفت و درآن جا به تدریس زبان
پرداخت . سال های جنگ جهانی اول را با همسر و دو فرزندش در نهایت تنگدستی گذرانید و از


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 توسط Hossein Maskani
 رخت سفيدا رو دوشنبه ها مي‌شوري و پهنشون مي‌كني روي پشتة سنگ، ببين اين‌جوري؛ رخت رنگيارم سه شنبه ها مي‌شوري و پهنشون مي‌كني سرِ بند تا خشك شن؛ نبينم ظهر گرما سرِ لخت بري بيرون؛ كلوچه رو با روغن معطر داغ مي‌پزن؛ لباساي زيرتو تا در آوردي بشورشون، خب؛ وقتي ميري پارچه نخي بخري كه واسه خودت بلوزاي قشنگ بدوزي، ششدنگ حواستو جمع مي كني كه پارچه‌هه اهار نخورده باشه، چون بعد يكي دو بار شستن وا مي‌ره؛ ماهي شورا رو شب قبل از اين‌كه بپزي، بذار خوب خيس بخورن؛ ببينم، راس ميگن يكشنبه‌ها تو كلاساي مذهبي مي‌زني زير آواز؟ هميشه جوري غذاتو بخور كه دل دوروبرياتو آشوب نکني؛ مي خوام ببينم يكشنبه‌ها مثه يه پارچه خانم رفتار مي‌كني‌ها، نه مثه اون دختراي چش سفيدي كه يواش يواش داري شبيهشون مي‌شي؛ نشنفم يكشنبه‌ها تو كلاساي مذهبي زدي زير آواز، ها؛ نبينم با بر و بچه‌هاي بي‌سروپا دهن به دهن شدي، حتي اگه نشوني جايي رو ازت خواستن محلشون نمي‌ذاري؛ تو خيابون ميوه نمي‌خوري چون اونوقت ديگه مگسا دست از سرت بر نمي‌دارن؛ ولي من نه يكشنبه‌ها، نه تو كلاساي مذهبي، نه هيچ‌وقت ديگه اي نمي‌زنم زير آواز؛ اين‌جوري دكمه رو به پارچه مي‌دوزن؛ بعدش كه دكمه رو دوختي، اين‌جوري واسه‌ش جادكمه‌اي در مياري؛ وقتي لبة لباسي پوسيده شد، اين‌جوري لبه دوزيش مي‌كنن؛ اگه اين كارايي كه گفتم انجام بدي ديگه از ريخت و قيافة اون دختراي چش سفيد در مياي؛ اگه مي‌خواي رو پيرهنسربازي و خاكي


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 توسط Hossein Maskani
پنجره باز اچ. مونرو (The open window "H.H. Munro (Saki)

"عمه خانم به زودی خدمتتنون می رسند آقای ناتل " دختر پانزده ساله ای به خونسردی این را گفت و اضافه کرد " در این فاصله شما باید من رو تحمل کنید".

فریمتون ناتل تلاش می کرد برای دختر حرفهایی بزند که نشان بدهد از سروقت نیامدن عمه ناراحت نیست. در واقع آقای ناتل بیشتر از هر موقعی شک کرده بود که آیا این مهمانی های تشریفاتی پشت سرهم با آدمهایی کاملا غریبه به درمان اعصاب او کمک خواهند کرد؟ اما به هر حال او به این مهمانی ها تن داده بود.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم دی 1389 توسط Hossein Maskani

ترجمه فارسی drunkard

وقتي آقاي دولي مرد ضربه ي سختي به پدر وارد شد. آقاي دولي يك بازارياب بود با دوتا پسر در دومينكنز[1] و ماشيني مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعي به مراتب بالاتر از ما بود ، ولي اصلاً خودش را نمي گرفت. آقاي دولي يك روشنفكر بود و مثل همه روشنفكرها هيچ چيز بيش تر از حرف زدن خوشحالش نمي كرد. پدر هم براي خودش مرد بامطالعه اي بود و مي توانست حرف هاي يك آدم مطلع را بفهمد. آقاي دولي فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقاي كشيش، چيزي نبود كه درشهر اتفاق بيافتد و او از آن بي خبر باشد. غروب تا غروب از جاده مي گذشت و جلوي در حياطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صداي بم ستيزه جويانه اي و لبخندي با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش مي داد و گاه گداري هم حرف هايش را تاييد مي كرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر مي داشت و پيش مادر مي رفت و با صورتي گل انداخته از او مي پرسيد: " مي دوني آقاي دولي اومده بود چي بهم بگه"؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت كسي خبري سري را به من مي رساند نزديك است بپرسم: "اينو آقاي دولي بهت نگفته"؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آذر 1389 توسط Hossein Maskani

ترجمه فارسی drunkard

وقتي آقاي دولي مرد ضربه ي سختي به پدر وارد شد. آقاي دولي يك بازارياب بود با دوتا پسر در دومينكنز[1] و ماشيني مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعي به مراتب بالاتر از ما بود ، ولي اصلاً خودش را نمي گرفت. آقاي دولي يك روشنفكر بود و مثل همه روشنفكرها هيچ چيز بيش تر از حرف زدن خوشحالش نمي كرد. پدر هم براي خودش مرد بامطالعه اي بود و مي توانست حرف هاي يك آدم مطلع را بفهمد. آقاي دولي فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقاي كشيش، چيزي نبود كه درشهر اتفاق بيافتد و او از آن بي خبر باشد. غروب تا غروب از جاده مي گذشت و جلوي در حياطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صداي بم ستيزه جويانه اي و لبخندي با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش مي داد و گاه گداري هم حرف هايش را تاييد مي كرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر مي داشت و پيش مادر مي رفت و با صورتي گل انداخته از او مي پرسيد: " مي دوني آقاي دولي اومده بود چي بهم بگه"؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت كسي خبري سري را به من مي رساند نزديك است بپرسم: "اينو آقاي دولي بهت نگفته"؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آذر 1389 توسط Hossein Maskani

يک روز انتظار

ارنست همينگوي

 

هنوز از تخت بيرون نيامده بوديم که به اتاق آمد تا پنجره‌ها را ببندد. احساس کردم

مريض حال است. مي‌لرزيد و رنگش پريده بود، و طوري قدم برمي‌داشت که انگار راه رفتن

برايش سخت است. 

- چيزي شده، بابا جون؟

- يک کمي سرم درد مي‌کنه.

- پس بهتره  بري و بخوابي.

- لازم نيست. حالم خوبه.

- گفتم برو بخواب. لباسهام رو که پوشيدم، مي‌آم مي‌بينمت."




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

ممنون، خانم

لنگستن هيوز

زن درشتي بود که توي کيف گنده‌اش همه چيز پيدا مي‌شد، از شير مرغ گرفته تا جان

آدميزاد، و آن را از بندِ درازش روي شانه مي‌انداخت. حدوداً ساعت يازده شب، تک و

تنها در تاريکي راهيِ خانه‌اش بود که پسرکي دوان دوان از پشتِ سرش سر رسيد و خواست

کيفش را بقاپد. ولي همين که بندش را گرفت و کشيد، بند پاره شد. وزن پسرک و سنگيني

کيف باعث شد پسرک تلوتلو بخورد و به جاي اينکه بتواند همانطور که سر رسيده بود،

فرار کند، به پشت روي پياده‌رو بيفتد و لِنگ‌هايش به هوا برود. زن بدون دست‌پاچگي

برگشت و لگد محکمي نثار نشمينگاه پسرک که شلوار جين پوشيده بود، کرد. بعد دولّا شد

و يقه لباسش را گرفت و آنقدر تکانش داد که دندان‌هايش داشت خُرد مي‌شد.

بعد گفت: "آي پسر، کيفمو بردار، بده دستم."

هنوز يقه‌اش را سفت چسبيده بود. ولي آنقدر خم شد که پسرک بتواند کيفش را از روي

زمين بردارد. بعد گفت: "از خودت خجالت نمي‌کشي؟"

پسرک که زن هنوز يقه‌اش را سفت چسبيده بود، گفت: "چرا، خانم."

زن گفت: "چرا اينکار رو کردي؟"

پسر گفت: "غلط کردم."



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
ذرت‌کاري نوشته

شروود اندرسن

مزرعه‌داراني که براي فروش محصولاتشان به شهرمان مي‌آيند، بخشي از زندگي شهري را

تشکيل مي‌دهند. شنبه‌ها روز شلوغي است. بيشتر وقت‌ها، بچه‌ها به دبيرستان شهر

مي‌آيند.

هچ هاچينسن هم همينطور. هاچينسن مزرعة کوچکي در حدود ۳ مايلي شهر دارد، ولي همه

مي‌دانند که مزرعه‌اش از با سروسامان‌ترين و روبراه‌ترين مزرعه‌هاي آن حوالي است.

هچِ پير هيکل ريز و زمختي دارد و مزرعه‌اش در کنار جاده اسکرچ گريول است که

مزرعه‌هاي بي‌سروسامان زيادي در اطرافش وجود دارد.

مزرعة هَچ واقعاً تک است. خانة چوبي کوچکش را هميشه رنگ مي‌زند، تنة درختان باغش را

تا نيمه با آهک سفيد مي‌کند، اصطبل و انبارش را هميشه مرتب نگه مي‌دارد، و

زمين‌هايش هميشه وجين‌شده و تميز است.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

 

 آخرین برگ

در بخش غربی میدان واشنگتن در شهر نیویورک و در ناحیه ای کوچک، خیابان ها شکلی نامنظم و درهم و برهم دارند. این خیابان ها چندین بار یکدیگر را قطع کرده اند و به همین خاطر باریکه هایی در بین شان پدید آمده که بدان ها "محله" میگویند.

این محله ها پیچ و خم های عجیب و غریبی دارند. اینجا یگ خیابان یگ یا دو بار خودش را قطع میکند و هنرمندی خوش ذوق امکان ارزشمندی را در آن یافته است. تصور کنید اگر یک مجموعه دار با صورتحساب رنگ ها، کاغذها و بوم های نقاشی‌اش از این راه عبور کند ممکن است همزمان خودش را در حال بازگشت و بدون آنکه پولی پرداخته باشد ببیند!




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
l

 

طبقه سوّم

- رؤساي راه آهن مركزی نيويورك و نيويورك يعني نيوهون و هارتفورد[1]. بالاي يك مشت

جدول زماني حرکت قطار قسم مي خوردند كه تنها دو طبقه وجود دارد . امّا من مي گويم

سه تا است ،‌ چون من در طبقه سوّم ايستگاه بزرگ مركزي بودم . بله ،‌راه حل هاي

مشخصي را امتحان كردم، مثلاً با يكي از دوستان روانشناسم صحبت كردم. در مورد طبقه

سوّم ايستگاه مركز به او گفتم و او گفت كه اين اتفاق يك رؤيا در بيداري و براي

ارضاء خواسته ام بوده . او گفت كه من خوشبخت نيستم . اين حرف همسرم را خيلي عصباني

كرد . امّا دوستم گفت منظورش اين است كه دنياي مدرن ،‌پر از ناامني، ترس ، جنگ ،‌

نگراني و تمام اين چيزهاست و اينكه من فقط مي خوام فرار كنم . خوب كسي نمي خواد؟ مي

دانم هر كسي دوست دارد فرار كند ، امّا آنها توضيح طبقه سوّمي در ايستگاه بزرگ

مركزي مركزي پدرت نشوند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
جنگ يک روزه

سلام! صبح بخير هموطنان آمريکايي! به برنامه جنگ يک روزه خوش آمديد. شبکه تلويزيوني

WCDW گزارش مستقيم اين روز بسيار مهمِ تاريخ آمريکا را به سمع و نظرتان خواهد

رساند. در دويستمين سالگرد جنگ داخلي، افتخار داريم که در پروژه پروفسور  برينارد

با نام جنگ يک روزه شرکت مي‌کنيم.

مطمئنم هيچ شهروندي نيست که چيزي در مورد اين پروژه نشنيده باشد. ماههاست که در

مورد اين برنامه بحث‌هاي زيادي مي‌شنويم. حالا آن روز مهم، يعني ۹ آوريل ۲۰۶۵، فرا

رسيده و همه ما به نوعي در اجراي اين برنامه سهيم هستيم.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

ترجمه Lincoln’s Autobiography

من دوازده فوريه 1809 در كنتاكي شهرستان هاردين متولد شدم . پدر ومادرم در ويرجينيا متولد شده بودند از يك خانواده ناشناخته طبقه دوم ، شايد بهتر است كه بگويم مادرم كه از خانواده اي به نام هنكس بود زماني كه من ده ساله بودم مرد . از همان خانواده هايي كه اكنون در ناحيه هاي آدمز و مكن در الينويز ساكن هستند جد پدري من  آبرهام لينكلن در حدود سالهاي 1681 يا 1782 از ويرجينيا به كنتاكي مهاجرت كرد ،جايي كه او بوسيله يك سرخپوست يك يا دو سال بعد كشته شد ،نه  در يك نبرد بلكه زماني كه او تلاش مي كرد يك مزرعه در جنگل درست كند . پدرم هنگامي كه پدرش مرد 6 ساله بود او بدون هيچ آموزشي بزرگ شد . او از كنتاكي به ايندياناآمد موقعي كه من 7 ساله بودم . هنگامي كه ايالت متحد شد ما صاحب خانه خودمان شديم آنجا يك منطقه وحشي بود و هنوز خرس و حيوانات وحشي ديگر در جنگل وجود داشت من آنجا بزرگ شدم . آنجا چيزي شبيه مدرسه بود اما هيچ شايستگي و صلاحيتي براي معلم بودن وجود نداشت غير از خواندن ، نوشتن ، جمع كردن . اگر فرض كنيم غريبه اي لاتين را مي فهميد(مي دانست) در محله براي مدتي اقامت مي كرد . و به او مانند يك نابغه نگاه مي كردند مطلقا هيچ چيزي براي ايجاد انگيزه براي يادگيري وجود نداشت . البته موقعي كه من بالغ شده بودم چيز زيادي نمي دانستم . و اينكه چگونه  و به چه طريقي خواندن و نوشتن و حساب كردن را ياد گرفتم ،اما اين تمام چيزي بود كه من ميدانستم. اين پيشرفت كوچكي كه داشتم به خاطر همين ذخيره اطلاعات قبلي است . من تحت فشار و الزام پيشرفت كردم.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
ترجمه The Handsome and Deformed Leg

دو نوع آدم در دنيا وجود دارد اگرچه آنها داراي درجه سلامت ثروت و وسايل رفاهي در زندگي خود هستند،

 ولي عده‌اي خوشبخت مي‌شوند و عده‌اي ديگرتيره بخت و اين ناشي از نگرش  متفاوتي است كه نسبت به

 چيزها، آدمها، وقايع، و تاثير آنها بر ذهنشان است.

آدمها در هر موقعيتي که قرار بگيرند، ممکن است چيزي بيابند که مايه راحتي يا مايه

ناراحتي‌شان باشد. در هر مجلسي ممکن است آدمهايي ببينند يا صحبت‌هايي بشنوند که

دلنشين‌تر يا دل‌آزارتر باشد. بر سرِ هر سفره‌اي ممکن است نوشيدني يا غذايي بيابند

که طعم خوبتر يا بدتري دارد، و يا اينکه بهتر يا بدتر تهيه شده است. در هر جايي،

.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

ترجمه A Young Boy's Ambition

زماني كه يك پسر بچه بودم، تنها يك آرزوي دائمي بين رفقاي من كه در روستايي در غرب رودخانه مي سي سي پي هستند وجود داشت و آن اين بود كه قايقران كشتي بخار باشي . ما آرزوهاي گذراي ديگري هم داشتم اما آنها فقط گذرا بودند هنگامي كه يك سيرك مي آمد و مي رفت در حالي ما را ترك مي كرد كه همي ما مي خواستيم دلقك بشويم . حالا ما  اميدواريم كه اگر زنده بوديم و آدم خوبي هم بوديم خدا به ما اجازه خواهد داد كه دزد دريايي باشيم . اين آرزوها به نوبه خود كمرنگ مي شد ، اما آرزوي قايقران بودن براي هميشه باقي ماند .


  

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

Misery ترجمه

اندوه

 آنتوان چخوف

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.

"یوآن پوتاپوف" درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

  Old Man at the Bridge ترجمه

پيرمرد بر سر پل

 

پيرمردي با عينکي دوره فلزي و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روي رودخانه پلي چوبي کشيده بودند و گاريها، کاميونها، مردها، زنها و بچه ها از روي آن مي گذشتند. گاريها که با قاطر کشيده مي شدند، به سنگيني از شيب ساحل بالا مي رفتند، سربازها پره چرخها را مي گرفتند و آنها را به جلو مي راندند. کاميونها به سختي به بالا مي لغزيدند و دور مي شدند و همه پل را پشت سر مي گذاشتند. روستاييها توي خاکي که تا قوزکهايشان مي رسيد به سنگيني قدم برمي داشتند. اما پيرمرد همان جا بي حرکت نشسته بود؛ آن قدر خسته بود که نمي توانست قدم از قدم بردارد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani

The Betترجمه

Anton Chekhov

شب پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر، آرام آرام داشت مطالعه می کرد و در ذهن خود میهمانی ای را بیاد می آورد که پاییز پانزده سال پیش ترتیب داده بود. آدمهای باهوشی در آن میهمانی حضور داشتند و مکالمه ای بسیار جالب توجه پیش آمده بود. در خلال سایر مسایل، در مورد مجازات اعدام صحبت کردند. مهمانان، که میانشان روزنامه نگار و تحصیل کرده کم نبود، از نقش بسیار ناپسند اعدام، گفتگو کردند و آن را یکی از ابزارهای کهنه و غیراخلاقی مجازات شمردند. برخی از آنان این تفکر را داشتند که شایسته است که مجازات حبس ابد بطور جهانی جایگزین مجازات اعدام شود.
میزبان گفت: من با شما موافق نیستم. بنده شخصاً، نه اعدام را تجربه کرده ام و نه حبس ابد را. اما، اگر قرار برقضاوت باشد، به نظر من اعدام بسیار اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد است. اعدام بلافاصله می کشد و حبس ابد به تدریج. چه کسی جلاد دل رحم تری است؛ آن که طی چند ثانیه شما را می کشد یا آنکه زندگی تان را برای سال ها مداومت می دهد؟ یکی از مهمانان متذکر شد: هردو به طور مساوی غیر اخلاقی هستند چرا که هدف هردو یکی است؛ گرفتن حیات. دولت، خدا نیست. دولت این حق را ندارد چیزی را بگیرد که نمی تواند برگرداند؛ چیزی که خیلی مطلوب است.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
 ترجمه : "The Story of An Hour"

با اطلاع از آنکه خانم ملارد Mallard مشکل قلبي دارد، توجه ويژه‌اي شد تا خبر مرگ همسرش را در آهسته‌ترين حالت ممکن به او بگويند.

اين جوزفين Josephine، خواهرش بود که با جملاتي دست و پا شکسته و اشاراتي پنهان که مخفيانه آشکار ميشد، خبر را گفت. دوستِ همسرش، ريچاردز Richards هم آنجا بود، نزد خانم ملارد. و او کسي بود که هنگام رسيدن خبر حادثه‌ي راه‌آهن، به انضمام اسم برنتلي ملارد Brently Mallard در بالاي ليست اسامي کشته شدگان، در دفتر روزنامه بود، و تنها به اندازه‌اي به خودش وقت داد که با تلگراف بعدي از حقيقتِ امر مطمئن شود، تا آورنده‌ي خبر بد اشتباهي نباشد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 توسط Hossein Maskani
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ