The Kitten By Richard Wright
ترجمه ی داستان بچه گربه اثر ریچارد رایت
ما در يك خانهي آجري تك واحدي در ممفيس زندگي ميكرديم كه كلنگي شده بود. اين خانهي سنگي و پيادهروهاي سيماني براي من بسيار دلگير و كسالتبار بود. نه سبزهاي و نه تحركي، اين شهر درست مثل مُرده بنظر ميرسيد. تمام فضاي زندگي براي ما چهار نفر، يعني من، برادرم و پدر و مادرم، شامل يك آشپزخانه و يك اتاق خواب ميشد. در قسمت جلو و عقب خانه سنگفرش شده بود كه من و برادرم ميتوانستيم آنجا بازي كنيم اما من تا مدتها از اينكه تنهايي قدم به خيابانهاي اين شهر غريبه بگذارم، ميترسيدم.
در اين خانهي كلنگي بود كه براي اولين بار شخصيت پدرم كاملاً جزو نگرانيهاي من قرار گرفت. او به عنوان يك باربر شبكار در داروخانهي خيابان بيل كار ميكرد. پدرم وقتي برايم مهم، و البته جزو مسائل ممنوعه شد كه فهميدم نبايد موقع خواب روزانهي او صدايم دربيايد. او يك مستبد به تمام معني در خانوادهي ما بود و من هرگز در حضور او نميخنديدم. من عادت داشتم هميشه كنار در ورودي آشپزخانه از ترس قايم شوم و به آن هيكل گُندهاي كه جلوي ميز و روي صندلي ولو شده بود نگاه كنم. همانطور كه او آبجو را با يك ليوان حلبي سطلمانند سر ميكشيد، به او زُل ميزدم، او آبجو را يك ضرب سر ميكشيد، آهي ميكشيد، آروق ميزد، با چشمان بسته سرش را به سمت شكم برآمدهاش ميانداخت. او واقعاً چاق بود و شكم ورآمدهاش هميشه از روي كمربندش آويزان بود. او هميشه براي من يك غريبه بود، هميشه يك جور بيگانه و يك آدم سرد بود.
ادامه مطلب
